تبليغاتX
رها


رها

پرستویی که مقصد را کوچ می بیند از ویرانی خانه اش نمی هراسد

نمی دانم چرا اینگونه هست؟

وقتی نگاه کسی به توست می بینی؟

اما دلت بسته به مهر دیگری است

بی اعتنا میگذری

و عاشقانه به کسی می نگری.... که دلش پیش تو نیست...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 17:23 توسط سارا| |

            

 

همیشه از فاصله ها گله مندیم

                                       شاید یادمان رفته که در

        مشقهای کودکی برای فهمیدن کلمات

                                                   کمی فاصله هم لازم بود...

                                

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 21:38 توسط سارا| |

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیوار و درختان دیدم

بازهم خندیدم گفت

 دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد

آنقدر خندیدم

که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد...

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 14:38 توسط سارا| |

دیوانه ام مخوان ز احساس

عشقم امروزی نیست

سالهاست که از غم عشقت روزه سکوت گرفته ام..

 

قصه هزارو یک شب است غم عشق تو

آنگونه که غم عمر مجنون یک است از

هزار شب من...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 19:49 توسط سارا| |

بین عشق و گناه

مرزیست از احساس

می گویند بعضی از عشق ها گناه است!

دردناک است

ندانی عاشقی یا گناهکار!!!!!!



چون تو در یاد منی

باز به خود می بالم

که در این غمکده هروز

تو سودای منی......

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 18:52 توسط سارا| |

دلهای پاک خطا نمی کنند

فقط سادگی می کنند!!!

و سادگی پاکترین خطای دنیاست.......



به شانه ام میزنی که تنهاییم را تکانده باشی؟؟

به چه دل خوش کرده ای؟

تکاندن برف از شانه ی آدم برفی!!!!


نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 15:51 توسط سارا| |

lمیروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم

باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم!

میروم تا عاقبت پروانه ای پیدا شود

همنشین این دل شوریده و شیدا شود!!!!!

نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:23 توسط سارا| |

اگر روزی  گذر کردی از این کوچه

بیادآور که روزی خاک این کوچه

همه بوی محبت داشت

بیادآور که دست خسته ای هر شب

نهال روشنی می کاشت

مرا هم یاد آور که شاید بی تو خواهم مرد

که بی یادت تمام خاطرات تلخ و شیرین را باد خواهد بردددددددددددد.

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 17:18 توسط سارا| |

ناكرده گناه در جهان كيست بگو؟

آنكس كه گنه نگرده و زيست بگو؟

من بد كنم و تو بد مكافات دهي

پس فرق ميان من و تو چيست بگو؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط سارا| |

گفتند:

به اندازه گلیم هایتان

و به اندازه دهان هایتان

اما

حرفی از وسعت آرزوهایمان نزدند!!!

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:9 توسط سارا| |

آنجا که عشق همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان

به همه جا می نشیند٬ قصه ای آغاز می شود.

قصه ای که در تنگ ترین و داغترین قفس تعصب اسیر و بیمار است.

کنون ای آشنا با دل ٬ با کوله باری که بر شانه ی نحیفم سنگینی می کند به سویت آمدم

مرا بپذیر تا در طولانی ترین راه ها ٬ مرید مکتب محبت تو باشم...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 20:21 توسط سارا| |

سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت

سفري كه بر نگشتم٬ گم شدم توي نگاهت

يه دل سادهء ساده ٬ كوله بار سفرم بود

چشم تو مثل يه سايه ٬ همه جا همسفرم بود

من همون لحظهء اول ٬ آخر راهو مي ديدم

تپش عشقو تو رگهام ٬ عاشقونه مي شنيدم

تو شدي خون تو رگهام ٬ من ديگه خودم نبودم

براي نفس كشيدن ٬ حالا محتاج تو بودم

واي اگر همسفر ٬ بعد از اين در سفر ٬ بي تو من تنها باشم...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 20:29 توسط سارا| |

این منم خسته در این کلبهء تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایهء خویشم ٬ یارب

روح آوارهء من کیست٬ کجاست؟؟

 

 

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که این مرگ است و بر در می زند مشت

بیا٬ ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهایم کشت..

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:1 توسط سارا| |

من کالبد متحرک هستم که روحش در امتداد جای پای باد می دود

می دود تا آرزوها یش را پس بگیرد

آرزو هایی که مرگ سرد با خودش برد!!

 

دلم می سوزدبرای تمام رویاهایکه نیمه تمام ماندند

و شاهزاده ای سوار بر اسب آمد و

با شمشیر نگاه خود

تمام رویاهایم را گردن زد

شاهزاده مرا با خود برد

تا دور دست واهمه ها

تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها

و من تب کردم

اما دیگر نه رویای ناتمام

و نه دستی برای زدودن خسیسی واهمه ها

آه دلم گرفته است....

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:45 توسط سارا| |

من و تو

دو آیینه

تندیس گونه

رو در روی هم پلک نمی زنیم!

شاید که مرده ایم!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 22:21 توسط سارا| |

کاش در دهکدهء عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کم ارزانی بود

کاش اگر لطف بهم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

روی شفاف ترین خاطره مهتابی بود.

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 13:2 توسط سارا| |

ای ستاره ما سلاممان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

آنکه صادقانه با تو درد دل می کند

های های گریهء شبانه است

ای ستاره

ای ستارهء عزیز:

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمیرسد

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا بما صدا نمیرسد؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:35 توسط سارا| |

مرا در معبد چشمت بیاویز

که من قندیل معبد های سردم

از این راه پر از هجر و مصیبت

قسم خوردم که دیگر برنگردم

دلم مثل یه دیوار شکسته

خرابت می شه طوفان نگاهت

تو جنگ نابرابر با دل من

منم مغلوب چشمان سیاهت.

تقدیم به زیباترین گناه زندگیم..

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:10 توسط سارا| |

در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند

من از نا باوری آنجا محبت آرزو کردم...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 22:13 توسط سارا| |

قصهء کوتاهی گل کردن عشق تو بود

آنچه از کوتاهی عمر بهار آموختم.

 

 

 مگذارید دگر بر سر راهم تله ای

من که خود بی تله در دام خودم زنجیرم..

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:53 توسط سارا| |

دیگر زمان، زمانهء " مجنون " نیست "فرهاد " در بیستون مراد نمی جوید زیرا بر آستانهء " خسرو " بی تیشه ای بی دست کنون سر سپرده است. در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها ، آن شور عشق، عشق به " شیرین " را از یاد برده است. ای اشتیاق مرگ در من طلوع کن من اختتام قصهء مجنون رام را اعلام می کنم.
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 15:53 توسط سارا| |

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانهء باد؟

کجاست خانهء باد؟؟

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:31 توسط سارا| |

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانهء یک مذهب شگفت پنهان نموده ام.

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:27 توسط سارا| |

من اگر گم شدم

سراغم را از پرستوی مهاجر بگیرید

که سالیان درازیست

در چشمهای من تخم می گذارد

و جوجه ها یش را من بزرگ می کنم

.....هر سال!!!

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:22 توسط سارا| |

بگذار آخرین پنجره ام بسته بماند

دیگر همه چیز برایم بی معناست

آسمان ٬ دریا ٬ سکوت ٬ صدا ٬ عشق ٬ نفرت

هیچ کدام برایم مفهومی ندارد

و حتی تو ٬ که باید

مثل دیگران تکراری از کنارت بگذرم

بگذار چشمهایم دروغ بگویند تا آنچه را که دیده ام

باور نکنم....

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:19 توسط سارا| |

من در این کلبه خوشم

تو در آن اوج که هستی خوش باش

من به یاد تو خوشم

تو به یاد هر که هستی

خوش باش.

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:28 توسط سارا| |

کاش می دانستی

اینهمه شوق پریدن

اینهمه زجر کشیدن

در پی عشق تو ٬دیوانه دویدن

که بدانی دل تو گرمی بازار من است

سردی مهر تو آزار من است

کاش می دانستی.......

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:25 توسط سارا| |

می توان در بستر یک مست٬ یک دیوانه٬ یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود...

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:15 توسط سارا| |

بگذار تا شیطنت عشق چشمان ترا به روشنی خویش بگشاید

هر چند٬ آنجا جز رنج و پریشانی نمی یابی

اما کوری را بخاطر آرامش تحمل مکن.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:46 توسط سارا| |

چقد سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی

چقد سخته که یک دنیا بها باشی نتونی که رها باشی

چقد سخته که بارونی بشی هر شب٬ نتونی آسمون باشی

چقد سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چه بد بخته قناری که بخونه اما رؤیاش حس بیرونه

چه بد بخته گلی که مونده تو گلدون ٬ غمش یک قطره بارونه

چقد سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقد سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده

چقد سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجی اش باشی

چقد سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهیش باشی

چقد سخته تو خونت عین مهمون شی ٬ بپوسی خسته ویرون شی

چقد سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقد سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه خوندن جدا باشی

چقد سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:41 توسط سارا| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست