رها
پرستویی که مقصد را کوچ می بیند از ویرانی خانه اش نمی هراسد
وقتی نگاه کسی به توست می بینی؟ اما دلت بسته به مهر دیگری است بی اعتنا میگذری و عاشقانه به کسی می نگری.... که دلش پیش تو نیست... همیشه از فاصله ها گله مندیم شاید یادمان رفته که در مشقهای کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود... خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم بازهم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد آنقدر خندیدم که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد... عشقم امروزی نیست سالهاست که از غم عشقت روزه سکوت گرفته ام.. قصه هزارو یک شب است غم عشق تو آنگونه که غم عمر مجنون یک است از هزار شب من... مرزیست از احساس می گویند بعضی از عشق ها گناه است! دردناک است ندانی عاشقی یا گناهکار!!!!!! چون تو در یاد منی باز به خود می بالم که در این غمکده هروز تو سودای منی...... فقط سادگی می کنند!!! و سادگی پاکترین خطای دنیاست....... به شانه ام میزنی که تنهاییم را تکانده باشی؟؟ به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه ی آدم برفی!!!! باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم! میروم تا عاقبت پروانه ای پیدا شود همنشین این دل شوریده و شیدا شود!!!!! بیادآور که روزی خاک این کوچه همه بوی محبت داشت بیادآور که دست خسته ای هر شب نهال روشنی می کاشت مرا هم یاد آور که شاید بی تو خواهم مرد که بی یادت تمام خاطرات تلخ و شیرین را باد خواهد بردددددددددددد. آنكس كه گنه نگرده و زيست بگو؟ من بد كنم و تو بد مكافات دهي پس فرق ميان من و تو چيست بگو؟؟؟ به اندازه گلیم هایتان و به اندازه دهان هایتان اما حرفی از وسعت آرزوهایمان نزدند!!! به همه جا می نشیند٬ قصه ای آغاز می شود. قصه ای که در تنگ ترین و داغترین قفس تعصب اسیر و بیمار است. کنون ای آشنا با دل ٬ با کوله باری که بر شانه ی نحیفم سنگینی می کند به سویت آمدم مرا بپذیر تا در طولانی ترین راه ها ٬ مرید مکتب محبت تو باشم... سفري كه بر نگشتم٬ گم شدم توي نگاهت يه دل سادهء ساده ٬ كوله بار سفرم بود چشم تو مثل يه سايه ٬ همه جا همسفرم بود من همون لحظهء اول ٬ آخر راهو مي ديدم تپش عشقو تو رگهام ٬ عاشقونه مي شنيدم تو شدي خون تو رگهام ٬ من ديگه خودم نبودم براي نفس كشيدن ٬ حالا محتاج تو بودم واي اگر همسفر ٬ بعد از اين در سفر ٬ بي تو من تنها باشم... جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سایهء خویشم ٬ یارب روح آوارهء من کیست٬ کجاست؟؟ دلم در سینه کوبد سر به دیوار که این مرگ است و بر در می زند مشت بیا٬ ای همزبان جاودانی که امشب وحشت تنهایم کشت.. می دود تا آرزوها یش را پس بگیرد آرزو هایی که مرگ سرد با خودش برد!! دلم می سوزدبرای تمام رویاهایکه نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای سوار بر اسب آمد و با شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها و من تب کردم اما دیگر نه رویای ناتمام و نه دستی برای زدودن خسیسی واهمه ها آه دلم گرفته است.... دو آیینه تندیس گونه رو در روی هم پلک نمی زنیم! شاید که مرده ایم!!!!!! توی بازار صداقت کم ارزانی بود کاش اگر لطف بهم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهتابی بود. عشقمان دروغ جاودانه است در زمین زبان حق بریده اند حق زبان تازیانه است آنکه صادقانه با تو درد دل می کند های های گریهء شبانه است ای ستاره ای ستارهء عزیز: ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمیرسد ما صدای گریه مان به آسمان رسید از خدا چرا بما صدا نمیرسد؟؟؟ که من قندیل معبد های سردم از این راه پر از هجر و مصیبت قسم خوردم که دیگر برنگردم دلم مثل یه دیوار شکسته خرابت می شه طوفان نگاهت تو جنگ نابرابر با دل من منم مغلوب چشمان سیاهت. تقدیم به زیباترین گناه زندگیم.. من از نا باوری آنجا محبت آرزو کردم... آنچه از کوتاهی عمر بهار آموختم. مگذارید دگر بر سر راهم تله ای من که خود بی تله در دام خودم زنجیرم.. به باد عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانهء باد؟ کجاست خانهء باد؟؟ انسان ساده ایست انسان ساده ای که من او را در سرزمین شوم عجایب چون آخرین نشانهء یک مذهب شگفت پنهان نموده ام. من اگر گم شدم سراغم را از پرستوی مهاجر بگیرید که سالیان درازیست در چشمهای من تخم می گذارد و جوجه ها یش را من بزرگ می کنم .....هر سال!!! دیگر همه چیز برایم بی معناست آسمان ٬ دریا ٬ سکوت ٬ صدا ٬ عشق ٬ نفرت هیچ کدام برایم مفهومی ندارد و حتی تو ٬ که باید مثل دیگران تکراری از کنارت بگذرم بگذار چشمهایم دروغ بگویند تا آنچه را که دیده ام باور نکنم.... تو در آن اوج که هستی خوش باش من به یاد تو خوشم تو به یاد هر که هستی خوش باش. اینهمه شوق پریدن اینهمه زجر کشیدن در پی عشق تو ٬دیوانه دویدن که بدانی دل تو گرمی بازار من است سردی مهر تو آزار من است کاش می دانستی....... عصمت یک عشق را آلود... هر چند٬ آنجا جز رنج و پریشانی نمی یابی اما کوری را بخاطر آرامش تحمل مکن. چقد سخته که یک دنیا بها باشی نتونی که رها باشی چقد سخته که بارونی بشی هر شب٬ نتونی آسمون باشی چقد سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی چه بد بخته قناری که بخونه اما رؤیاش حس بیرونه چه بد بخته گلی که مونده تو گلدون ٬ غمش یک قطره بارونه چقد سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده چقد سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده چقد سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجی اش باشی چقد سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهیش باشی چقد سخته تو خونت عین مهمون شی ٬ بپوسی خسته ویرون شی چقد سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی چقد سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه خوندن جدا باشی چقد سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی...

![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |
